دلتنگی های ناصر

عشق ثابت کردنی نیست احساس کردنی است

احسان خواجه امیری

تقدیم به زیبا ترین عشق زندگیم که نبودش تو زندگیم بزرگترین زشتی زندگیمه:


برام هیچ حسی شبیه تو نیست؛
کنار تو درگیر آرامشم؛


همین از تمام جهان کافیه؛
همین که کنارت نفس می کشم؛


برام هیچ حسی شبیه تو نیست؛
تو پایان هر جستجوی منی؛


تماشای تو عین آرامشه؛
تو زیباترین آرزوی منی؛
من و از این

عذاب رها نمیکنی؛
کنارمی به من نگاه نمیکنی؛
تمام قلب تو به

من نمی رسه؛
همین که فکرمی برای من بسه؛
از این عادت با

تو بودن هنوز؛
ببین لحظه لحظم کنارت خوشه؛
همین عادت باتو

بودن یه روز؛
اگه بی تو باشم من و می کشه؛
یه وقتایی اینقدر

حالم بده؛
که می پرسم از هرکسی حالتو؛
یه روزایی حس می

کنم پشت من؛
همه شهر می گرده دنبال تو؛
من واز این عذاب

رها نمی کنی...

  
نویسنده : ناصر ; ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٩
تگ ها :

نسوان مطلقه معلقه

پدر من دمپختک می خورد، دود می خورد، پدرم غصه می خورد

پدرم عاشق دم پختک بود. دم پختک یک جور غذایی است  زرد و بدمزه که با ترشی لیته نوش جان می کنند. پدرم هر وقت می خواست خودش را لوس کند به مادرمان می گفت : خانوم! برای ما یک دمپختک نمی پزی؟ مادرم هم می گفت : وای! ذله شدم از این خرده فرمایش های شماها! اسیری اوردین؟هر روز یکی ،یک هوسی میکنه!

واقعیت این بود که هیچ کس به مامانم کاری نداشت. برای همین هم مامانم برای اینکه نقشش را مهم جلوه بدهد هر ازگاهی باید داد می زد تا ما یادمان بیاید که مادر داریم و از این بابت شکر گذار باشیم. بابام خودش می رفت تو آشپزخونه غذا می پخت. خیلی هم دست پنجول خوبی داشت . به گمانم این رو از عمه بلقیس به ارث برده بود. بابام راستش خیاطی اش هم خوب بود.یک روز دختر خاله ام از در اومد تو دید بابام داره سوزن نخ می کنه و خشتکش را می دوزه. یکهو زد تو صورتش و گفت : اوا، خاک به گورم هوشنگ خان! شما چرا؟

بابام سوزنش را مثل نیزه ی دن کیشوت گرفت تو هوا و عینکش را برداشت و گفت: پس خانم کی؟ لباس خودم جر خورده، خودم باید بدوزم. دختر خاله ام  گفت ولی دوخت و دوز یک کار زنونه است !دوید که سوزن نخ را بگیرد  اما  بابام سوزن را مثل اسلحه گرفته بود و کوتاه نمی آمد . اگه بهش پا می دادی به اون بیچاره فوفوله دوزی هم یاد می داد. گفت ببخشید خانم، من ، هر کاری که یک زن بتونه انجام بده را می تونم انجام بدم… شاید هم بهتر! بعد یک کم به فکر رفت و گفت : به جز زایمان . آن هم به دلایل کاملا فیزیولوژیک ! بین خودمان بماند ، فکر کنم بابام از اینکه واژن نداشت همیشه یک جورایی شرمنده بود.

خلاصه بابام همچین آدمی بود. منظورم اینه که دم پختک خیلی دوست داشت. اما مادرم سرجمع چهار بار هم براش دمپختک نپخت. برای اینکه ما از دمپختک های مامانم متنفر بودیم. شایدم مامانم بلد نبود درست دمپختک درست کند. بابام می گفت دمپختک باید پیاز داغش زیاد باشد ، بعد هم می گفت  زیاد این که چی میخوری مهم نیست. چون هرچی خوردی را باید دیر یا زود دفع کنی. مهم اینه که آدم باشی. مهم اینه که هر شب که میخوابی به اندازه خوراکت کار کرده باشی وگرنه داری غذای یکی دیگه رو میخوری. کلا با مفت خوری موافق نبود.

مامانم همیشه به بابام می گفت خاک به سرت کنن ! هوشنگ. این دخترها پس فردا خرج دانشگاه دارن، هزار کوفت و زهر مار می خوان… اما بابام شونه اش رو می انداخت بالا و می گفت: میگی چیکار کنم؟ از دیوار مردم برم بالا؟ مامانم ته نگاهش یک چیزی تو مایه های این بود که خوب برو بالا دیگه مرتیکه الدنگ!  اما روش نمی شد بگه.

نه اینکه بابام آدم بی خیالی باشه.. بابام آدم  خوبی بود. از اون آدمهایی که این روزها بهشون میگن آدمهای بیخودی. از آدمی که غذای مورد علاقه اش دمپختک باشد چه انتظاری دارید. هیچ وقت به ما نگفت کجا میرین یا چرا و چجوری. البته بابام نگران آینده ما بود. برای همین یک بار اومد در اطاق رو زد و گفت: بچه جون! داری درس میخونی؟ بیشتر بخون. چون من پول ندارم خرج دانشگاه آزاد بدم. سعی کن دولتی قبول شی . برای خودت هم بهتره! خلاصه اینجور آدمی بود.

با همه اینها بابام همیشه می خندید. از در که میومد با همه شوخی می کرد.. به نظر می اومد زیاد هم ناراحت نیست.. تا اون شب که من از مامانم خواسته بودم که از بابام بخواد که یک پول اضافه ای برای یک کار مدرسه  به ما بده. نمی دونم مامانم چقدر اصرار کرد یا چطوری بابام رو چزوند. من هیچی نشنیدم. می دونم که همه چی تو آشپزخونه می گذشت و ما قرار نبود بشنویم. من اومدم رد بشم که دیدم پدرم با اون قد بلند دم در یخچال تا شد. انگار شکست. باورم نمی شد که این بابای منه که اینجوری زانو زده. بعد به گریه افتاد. گفت : ندارم، من یک کارمندم، ندارم، ندارم…من هم نمی خواستم چرخ اینجوری بچرخه … و هق هق زد.

من تو زندگیم صحنه های گه زیادی دیدم. اما این گه ترین چیزیه که تا حالا دیدم. من تا اون موقع گریه ی یک  مرد رو ندیده بودم. اونم گریه ی مردی که همیشه سعی می کرد بخنده. دویدم تو اطاقم و کیفم را برداشتم و از خونه زدم بیرون. رفتم نشستم تو یک باجه تلفن و تا صبح لرزیدم، مثل سگ.  تا شده بودم تو کیوسک تلفن و گریه می کردم. صبح با چشمهای پف کرده برگشتم خونه. بابام و مامانم از نگرانی چشم هاشون داشت در می اومد. اما هیچ کی به من چیزی نگفت. و این آخرین دعوای مامان بابام سر پول بود.

آره چی می گفتم؟ بابام دمپختک دوست داشت.  ما رو هم دوست داشت. همون قدر که هر بابایی بچه هاش رو دوست داره.ما هم دوستش داشتیم. این روزها بابام پیر شده، دمپختک نمی خورد اما دود و غصه می خورد. دوست داشتم انقدر پول داشتم که می آوردمش اینجا و براش تا آخر عمرش هر روز دم پختک درست می کردم. حیف که پول ندارم. می خواهم دم یخچال خم شوم و گریه کنم و بگویم که  ندارم…. ندارم…ندارم. اما دو تا مشکل دارم یک اینکه کسی را ندارم که نگاهم کند ، دو اینکه حتی یخچال به درد بخوری هم ندارم.

  
نویسنده : ناصر ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۳

دوست داشتن همه به یک اندازه نیست

دوست داشتن همه به یک اندازه نیست

 

خانم« تامپسون» معلم کلاس پنجم ابتدایی در اولین روز مدرسه مقابل دانش آموزان ایستاد و به چهره دانش آموزانش خیره شد و مانند اکثرمعلمان دیگر به دروغ به بچه ها گفت که همه آنها رابه یک اندازه دوست دارد. اما این غیر ممکن بود. چرا که در ردیف جلو پسربچه ای به نام « تدی استودارد» درصندلی خود فرو رفته بود که چندان مورد توجه معلم قرارنداشت. خانم «تامپسون» سال قبل « تدی » را دیده بود و متوجه شده بود که او با بقیه بچه ها بازی نمی­کند. اینکه لباسهایش کثیف هستند و او همواره به استحمام نیازدارد . برای همین «تدی» فردی نامطلوب قلمداد می شد.

این وضعیت چنان خانم « تامپسون» را تحت تاثیر قرار داد که او عملا نمرات پایینی را بر روی برگه امتحا نی­اش درج می کرد.

در مدرسه ای که خانم «تامپسون» تدریس می کرد، لازم بود تا او شرح گذشته تحصیلی همه دانش­آموزانش را مورد بررسی قرار بدهد. او«تدی» را در نوبت آخر قرار داد . با این حال وقتی پرونده وی را مرور کرد، بسیار شگفت زده شد .

معلم کلاس اول « تدی » نوشته بود او بچه ای باهوش است که همیشه برای خندیدن آمادگی دارد. او تکالیفش را مرتب انجام می­دهد و رفتار خوبی دارد. او از اینکه دور و برش شلوغ باشد، خوشحال می شود.

معلم کلاس دوم نوشته بود :«تدی » دانش آموز بسیار باهوش و با استعداد است . همکلاسی هایش اورا دوست دارند اما او اخیرا به خاطر ابتلاء مادرش به یک بیماری لاعلاج دچار مشکل شده. و احتمالا زندگی اش سخت شده است.

معلم کلاس سوم نوشته بود مرگ مادرش برایش بسیار سخت تمام شد. اوتلاش می­کند تا هرچه در توان دارد به کار بندد، اما پدرش چندان علاقه­ای از خودش چندان علاقه ای نشان نمی دهد. اگر در این خصوص اقدامی نشود زندگی شخصی اش دچار مشکل خواهد شد. معلم کلاس چهارم نوشته بود :«تدی» انزواطلب است و علاقه چندانی به مدرسه نشان نمی­دهد. او دوستان زیادی ندارد و گاهی سر کلاس خوابش می برد .

اکنون خانم «تامپسون » مشکل وی را شناخته بود به خاطر همین از رفتار خود شرمسار شد . اوحتی وقتی که دید همه دانش آموزانش به جز «تدی» هدایای کریسمس او را با کادوها و روبان های رنگارنگ زیبا بسته بندی کرده­اند، حالش بدتر شد ..هدیه «تدی» با بد سلیقگی در میان یک کاغذ ضخیم قهوه­ای رنگ پیچیده شده بود که او آن را از پاکت های خود درست کرده بود. خانم «تامپسون» برای باز کردن آن در بین هدایای دیگر دچارعذاب روحی شده بود. وقتی او یک گردنبند بدلی کهنه را که تعدادی ازنگین­های آن هم افتاده بود به همراه یک شیشه عطرمصرف شده که یک چهارم آن باقی مانده بود از لای کاغذ قهوه ای رنگ بیرون کشید. گروهی از بچه های کلاس شلیک خنده سر دادند . اما او خنده استهزاءآمیز بچه ها را با تحسین گردنبند خاموش کرد. سپس آن را به گردن آویخت و مقداری از عطر را نیز به مچ دستش پاشید.

حرکت بعدی « تدی » کاملا خانم «تامپسون » را منقلب کرد. او مدتها منتظر ماند تا اینکه سرانجام خانم معلم خود را تنها گیر آورد. سپس به وی گفت: خانم معلم امروز شما دقیقا بوی مادرم را می دهید .

خانم «تامپسون» هاج و واج به او نگریست. پس از خوردن زنگ آخر رفتن بچه ها او یک سا عت در کلاس نشست و اشک ریخت. از آن روز به بعد او دیگر تدریس را صرفا به آموختن خواندن و نوشتن و ریاضیات محدود نکرد. بلکه تلاش کرد تا به بچه ها درس زندگی هم بیاموزد. خانم «تامپسون» بخصوص توجه خویش رابه «تدی» معطوف کرد . همچنانکه با پسرک کار می کرد گویی ذهن وی دوباره زنده می شد. هرچه بیشتر اورا تشویق می کرد . پسرک بیشتر عکس العمل نشان می داد . در پایان سال «تدی » یکی از بهترین دانش آموزان محسوب می شد ..خانم «تامپسون » علی رغم ادعایش که گفته بود که همه بچه ها را به یک اندازه دوست دارد اما این بار هم دروغ می گفت. چرا که تعلق خاطر ویژه ای نسبت به «تدی» داشت. یک سال بعد او نامه ای از طرف «تدی » دریافت کرد که در آن نوشته بود او بهترین معلم درتمام زندگی اش بود.

شش سال دیگر نیز سپری شد تا اینکه او نامه دیگری از طرف « تدی » دریافت کرد. «تدی » در این نامه نوشته بود درحال فارغ التحصیل شدن از دانشگاه با رتبه عالی است . او بار دیگر به خانم «تامپسون» اطمینان داده بود که وی را همچنان بهترین معلم تمام زندگی اش می­داند. سپس چهار سال دیگر نیز مثل برق و باد گذشت. نامه چهارم «تدی » اذعان می کرد که او به زودی به درجه دکترا نایل خواهد آمد. او نوشته بود که می خواهد باز هم پیشرفت کند وبار دیگر احساس قلبی خود را در خصوص وی تکرار کرده بود . ماجرا به همین جا خاتمه نیافت. بهار سال بعد نامه دیگری از طرف «تدی» به دست خانم«تامپسون » رسید. او در نامه خود نوشته بود که با دختری آشنا شده ومی خوا هد با وی ازدواج کند. «تدی » اظهار کرده بود از آنجا که چند سالی است پدرش را از دست داده موجب افتخارش خواهد بود اگر خانم«تامپسون» بپذیرد و به جای مادر داماد در مراسم عقد حضور داشته باشد . والبته خانم«تامپسون» پذیرفت. حدس می­زنید چه اتفاقی افتاد؟ او در مراسم عروسی همان گردنبندی را در گردن آویخت که چند نگینش افتاده بود و همان عطری را که مصرف کرده بود که خاطره مادر «تدی» را در یاد او زنده می کرد. در مراسم عروسی «تدی» با دیدن خانم «تامپسون » لبخند رضایت بر لبانش نشست پیش رفت وموءدبانه دست او را گرفت. بوسه ای بر پشت آن زد و آهسته در گوش خانم معلم خود گفت: متشکرم خانم«تامپسون » که مرا باور کردی . بسیار متشکرم از اینکه احساس مهم بودن را در درونم بیدار کردی و به من نشان دادی که می­توانم مهم وتاثیر گذار باشم. خانم «تامپسون» که اشک در چشمانش جمع شده بود آهسته پاسخ داد. تو کاملا در اشتباهی! «تدی» این تو بودی که به من آموختی می­توانم مهم و تاثیر گذار باشم. درآن زمان من اصلا نمی دانستم چطور باید بیاموزم تا اینکه با تو آشنا شدم.

  
نویسنده : ناصر ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۱
تگ ها : دوست داشتن

جدایی نادرازسیمین

جدائی نادر از سیمین ، ازساختار تلویزیونی غالب بر آثار اصغر فرهادی بیشتر فاصله می گیرد و وامدار نگاهی هیچکاکی به سینما، سرنوشت سینما در جمهوری اسلامی و شاید تاریخ سینمای ایران را ورق می زند.

فیلم، مانند دیگر آثار اصغر فرهادی مولفه های تقدیس فقر، اقتصاد را درمتن روابط اجتماعی اقشار متوسط- پائینی تصویر می کند و "قضاوت" نهائی خود را بر پایه"اخلاق" ارائه می دهد.

جدایی نادر از سیمین، از تیتراژ هشیارانه کپی اوراق شناسائی شخصیت های فیلم در سایه روشن، به نمای متوسط دادگاهی باز می شود که سیمین درآن خواستار جدائی از نادر است. عناصری از دوقطب مقابل فیلم- به معنای هنری آن- در محضر " قاضی" که تنها صدایش شنیده می شود تا قضاوت و قانون عام را نمایندگی کند، نشسته اند.

سیمین بدون دلیل آشکاری می خواهد ازهمسرش جدا شود وبه خارج برود. نادر به دلایل اخلاقی و عاطفی با اومخالف است، اما به تلویح و از سر ناچاری موافقت می کند." قاضی" دلیل سیمین را نمی پذیرد و بصراحت "وضع موجود" را تائید می کند:
- هزاران نفراینجا مثل بچه شما درس می خوانند، چه کسی گفته است اینجا آینده ندارد؟

حکم قاضی رد صریح نظر سیمین است و تصمیم در باره سرنوشت فرزند یازده ساله آنها را به خودشان می سپارد. بنابراین سرنوشت نهائی فیلم در گرو وضعیت ترمه ـ– نسل آینده ـ– است.

فیلم که از نماهای بیرونی بیشتر بصورت " اینسرت" و برای وصل صحنه های داخلی بهم استفاده می کند همراه سیمین به محل زندگی نادر و سیمین می رود:آپارتمان نمونه وار اقشار پائین طبقه متوسط فرهنگی.
این اقشاراز نخست دستمایه آثار اصغر فرهادی بوده اند و در بهترین فیلم او- همه چیز در باره الی- به بهترین شکلی تصویر شده اند:طبقه متوسط متزلزل و به گل نشسته چون اتوموبیلی در کنار دریای زندگی .

اصغر فرهای پیشتردر فیلم شهرزیبا و چهارشنبه سوری ، علاقه خود به اقشار پائینی و فقر مقدس را نشان داده و سیمای زنان چادری و مردان ریشورا رنگی آرمانی زده بود. تصویر قشرهای فرود ست در فیلم های پیشین او آینه وار، برش هائی از جامعه معاصر ایران رابه نمایش می گذاشت.

اکنون،نمای عمومی طبقه متوسط به تصویر بسته ای درفیلم جدائی نادر از سیمین مبدل شده است.
دوربین همراه سیمین به آپارتمان " پدر" می رود که سیمین و نادر و دخترشان در آن زندگی می کنند. سیمین در راه پله ها به کارگرانی بر می خورد که درحال پائین آوردن " پیانو" ـ– مقدمه رفتن سیمین ـ -هستند و بر سر پرداخت دستمزد حمل یک طبقه مساله دارند. سیمین سر انجام می پذیرداین هزینه را بدهد و ازآنها می خواهد راه را باز کنند تا به بالا برود.سیمین داخل آپارتمان می شود. به اتاق عقبی می رود. باپول بر می گردد و به کارگر می دهد.

این صحنه کوتاه، در فیلم به گره اصلی مبدل می شود و در ارتباط باپله ها و نحوه افتادن راضیه نقش کلیدی پیدا می کند. سیمین که روشن نیست به چه دلیل می خواهد ازکشور برود، ندانسته دستمزد کارگران را از روی پول همسرش بر می دارد.

صاحب" خانه پدری" دچار فراموشی شده، خودش را خیس ـ– و به گفته دقیق راضیه- " نجس" ـ– می کند.او مدام قصددارد از خانه خارج شود و روزنامه بخرد.دوربین محمود کلاری ـ– که نقش مهمی در ساختار فیلم دارد ـ–همراه با سیمین گشتی در آپارتمان نمادین طبقه متوسط می زند. سیمین شتابزده چمدان خود را می بندد و دوربین با مکث روی طرح سیاه و سفید ومشهور اردشیر محصص از نیما ـ– از نشانه های بصری یاد آور دهه های چهل و پنجاه-ـ نشان دادن کتاب ها و فضای عمومی آپارتمان "پدر" ، اورا بعنوان"نماد " نسل پیشین روشنفکران طبقه متوسط در قلب فیلم می نشاند. "پدر" تنها شخصیت مرد فیلم است که کراوات می بندد، ریشش راپاک تراش می کند. بقیه مردها ریش دارند از شخصیت های فیلم تا قاضی و پاسبان و....حتی متهمان دستبند بدست در دادگاه.

سیمین عروس" پدر" از قضا ادامه " فرهنگی" اوست. بیاد بیاوریم صحنه هائی را که "پدر" دست سیمین راگرفته و با تکرار نامش می خواهد مانع از رفتن او شود. سیمین ـ– نامی تداعی کننده
برجسته ترین زنان جامعه متوسط امروز ـ- هنگام ترک خانه و به تاکید تنها کالای فرهنگی که بر می دارد تاهمراه خود ببردکاست شجریان است. نادر از او می پرسد:
- چرا بقیه را نمی بری ، فقط شجریان؟

سیمین اصرار دارد وتنها کاست شجریان را می برد. نیما، پدر ، شجریان و سیمین یک خط فرهنگی هستند. درخانه مادر سیمین امتداد این خط را می بینیم و نقطه اتصال فرهنگی سیمین را به خارج می یابیم. جوانی در مقابل تلویزیون سرگرم حل مشکل پارازیت برای دریافت تصاویر ماهواره ای است.

اگر به این مجموعه مادر سیمین و خانم قهاری معلم مدرسه اضافه شود، برشی از طبقه متوسط مدرن به قطبی از فیلم مبدل می شود که یک سوی " تضاد" هر اثر هنری را ـ– به لحاظ مضمونی و ساختاری-ـ سامان می دهد. اسامی بدقت تمام انتخاب شده اند: نادر،- سیمین ،– ترمه. شغل نادر و سیمین، کارمند بانک ، معلم زبان- رایج ترین کاردر بخش خدمات- پایگاه اصلی طبقه متوسط مدرن- است ، هیچکدام مذهبی نیستند و هرسه دریک امر اشتراک دارند : اتکاء به" من" خود، تکیه بر شناخت این " من" از رویدادها وتصمیم گیری بر اساس آن بعنوان " حق" مدنی.

بیاد بیاوریم صحنه ای را که نادر به همسرش می گوید :
- " من" باید به نتیجه برسم. اجازه نمی دهم کسی درموردم " تصمیم" بگیرد. " باج" نمی دهم.
و دقت کنیم در شیوه انتقال " پرسشگر" ی و "من" به ترمه در دو صحنه کلیدی پمپ بنزین و تمرین واژگان با او که مخالفت با کاربرد کلمات" عربی" را هم دارد.

این قطب منفی فیلم، در درون خود دارای تناقض است و مرکز تناقض یک" زن" است.سیمین بی دلیلی موجه می خواهد کشورش را ترک کند.او از منظر شوهرش ترسو است. درتمام طول فیلم بدفعات تکرار می شود مقصر است. رفتن او به هم پاشیدن خانواده می انجامد. پولی که بر می دارد زمینه ساز فاجعه می شود. او اهل"معامله" است و سرانجام ازهمین طریق راه حل مشکل را می یابد.

لیلا حاتمی در یک بازی سرد، نقش زنی را ایفاء می کند که نه اشک های دخترش ونه وضعیت شوهرش تاثیری بر او ندارند. او فقط می خواهد از ایران برود.

نادر، بین پدر، دختر وهمسرش سرگردان است. بر باورهای مدنی خودپا می فشارد. اما دروغ می گوید تا به زندان نرود و به دخترش می گوید برای نجات آینده او دروغ گفته است. رفتن سیمین وضعیت را برایش مشکلتر می کند. مدام عصبی ودر گیر است. تنها یک بار او را می بینیم که در محوطه دادگاه لبخند می زند. ودو بار او را شادمان می یابیم ؛ در صحنه فوتبال دستی و وقتی که سرخوش با دخترش از پله ها بالا می دود ، در رابسته می یابد. با کلید یدکی داخل خانه می شود و"پدر" را در وضعیت غمگین خطرناکی می بیند. راضیه از راه می رسد. نادر نمی داند پول را سیمین برداشته و گمان دزدی به راضیه می برد. حادثه ای - با زمینه سازی نا دانسته سیمین - شکل می گیرد ، نادر باخشونت راضیه را از خانه بیرون می کند.

دراین صحنه که فیلم را بدو بخش تقسیم می کند، راضیه برسر یک"ارزش" تا پای جان می ایستد: دزدی نکرده است. و هنگامی که شائبه خوردن دست نادر به او می رود، فریادی خشماگین می کشد.راضیه می رود ونادر عملا از پا در آمده است .استیصال پدر و دختر در برابر وضعیت پدر به صحنه گریه تلخ او هنگام شستن پدر می انجامد.

فیلم، تلخ ترین و بیرحمانه ترین تصویر را از روشنفکران بدست می دهد که نظیرش را تنها می توان در میان تندروترین نظریه پردازان حکومت جمهوری اسلامی یافت. در صحنه های پیشتر دیده ایم : "پدر" خود راخیس می کند. بر بستر خفته و زندگی او دستخوش بازی سمیه کوچک با دستگاه اکسیژن است . راضیه دست هایش را به تخت بسته و رفته است. نادر او را دست بسته در آخرین لحظات نجات داده است و حالا چون مرده ای بر صندلی چرخدار نشسته و پسر بر او زار می گرید. ازاین پس "پدر" همان چند کلمه پیشین را هم نمی گوید.

روشنفکری که از مشروطیت تا امروز حامل فرهنگ بوده و همه هنر و اندیشه امروز- حتی همین سینمای اصغر فرهادی- میراث اوست ؛ در فیلم به مرده جانداری مبدل می شود. کافی است به نقش روشنفکران ،مثلا- در فیلم های بهرام بیضایی، نگاه کرد وتفاوت بینش را دریافت.

و ترمه بین مادر، پدر، آموزه های مدنی خود وحادثه برای پدرش ، پریشان و گریان می گردد ومدام سئوال دارد. بین آنچه آموخته و واقعیت زندگی فاصله می بیند. برکدام ریسمان باید بیاویزد؟ خط ومعیار چیست؟
در فیلم همه چیز در باره الی ، اقشار مختلف طبقه متوسط در جهانی لرزان گرفتار بودند و راه نجات نداشتند. دوربین ، میزانسن ، نمابندی وساختار بصری فیلم این فضا را منتقل می کرد. سهم دیا لوگ ها چندان نبود. ودرنهایت فیلم قضاوت نمی کرد.

در فیلم جدائی نادر از سیمین وضعیت برعکس می شود. دیالوگ بیشترین نقش را بر عهده می گیرد و فیلم این خانواده از درون ویران را درقطب منفی تضاد هنری قرار می دهد. نادر که داشتن ریشش در پایان معنی پیدا می کند و پیمان معادی تصویر " آنتی پات" او را بخوبی ارائه می دهد ، حتی در اوج درماندگی هم همدلی تماشا گر راجلب نمی کند.

ناظر تمامی صحنه جدائی، زن دیگری است. راضیه آمده است تا در نقش کلفت، از بار غیبت سیمین بکاهد. دخترکوچکش را هم همراه دارد. سیمین را تنهایک بار و بعد ازاولین خروج ازخانه در حال ریختن اشک در پشت فرمان اتوموبیلش می بینیم. درهمین حال راضیه و دخترش را می بیند وسوارشان می کند. آنها در صندلی پشت می نشینند تا بر فاصله طبقاتی تاکید شده باشد . سیمین از" چشم پاکی" همسرش می گوید تا از نظر " اخلاق جمهوری اسلامی" لحظات اندک حضور همزمان نادرـ- راضیه توجیه شود.

راضیه مرکز قطب دوم تقابل است.خانواده او از اقشار پائینی جامعه هستند وعینا درمثلثی مشابه خانواده سیمین: شوهرـ- زن-ـ دختر. اسامی به تمامی مذهبی است: راضیه، حجت، سمیه. ظاهر و پوشش آنها دقیقا طبق الگوی جمهوری است. راضیه باچادر سیاه و مقنعه ودختر کوچکش با مقنعه سفید . و حجت در لباس و هیئت مردان معتقد به جمهوری اسلامی.

در این خانواده - بر خلاف خانواده طبقه متوسط - اتحاد درونی بسیار نیرومندی برقرار است. با وجود تمام مشکلات اقتصادی، درگیری بین آنها وجود ندارد وبرعکس، مشکل بیرونی ، پیوند درونی آنها را استوارتر می کند. در قلب خانواده " راضیه" را می بینیم. او فداکار، مهربان، از خود گذشته و انسانی به تمامی "شریعتمدار" است. راضیه ، این شخصیت اصلی فیلم و تصویر تمام "انسان کامل" ، ازهمان لحظه نخست نشان می دهد که به پاکی ونجسی معتقد است . او بعنوان یک "مقلد" با کسی که هرگز دیده نمی شودو صدایش شنیده نمی شودتا درمکانی قدسی قرار بگیرد، مسائل "شرعی" خود را در میان می گذارد و بر اساس رهنمود دریافتی از" شریعت" که حتی تلفنی برای هر مساله ای راه حل بخردانه دارد، عمل می کند. اوحتی برای پاسخ قاضی اسلامی هم نیاز مراجعه به "مرجع" را احساس می کند و به بهانه ای دادگاه را ترک می گوید.

راضیه قلب خانواده ای " تکلیف" مدار است.سمیه دخترش ، درهمان سن کم یک راضیه کوچک است، اما بسود خانواده دروغ می گوید.

***

می توان با درنگی کوتاه، جایگاه دو قطب فیلم را در واقعیت اجتماعی جامعه ایران یافت. نظریه مقبول عموم این است: شکاف اصلی جامعه امروز ایران تقابل شهروند- توده است وتضادهای دیگر مانند کهنه – نو آزادی- استبداد از آن می زاید.

"من" پایه اصلی تولد "شهروند" و سنگ بنای جامعه مدنی است. از این پایگاه اجتماعی ،آزادی سر بر کشد. تحولات اخیر ایران ازاین سرچشمه می جوشد وبر متن استراتژیک اصلاحات با شعار"رای من کو" داوطلبانه به خیابانها می آید و" حق" خودرا می طلبد.

در مقابل این اندیشه مدرن، دیدگاه نظری "انقلاب" قرار داد که در استبداد خوفناک مذهبی متبلور است، دفاع از روایت ایدئولوژیک حکومت را " تکلیف" می پندارد واقشار فرودست اجتماعی را علیه اندیشه آزادی بسیج می کند، هم نظری و هم عملی.

***

با یافتن جایگاه هر یک ازدو قطب آخرین ساخته اصغر فرهادی در تضاد کنونی جامعه ایرانی، به فیلم بر گردیم.

هیچکدام از شخصیت های فیلم و به ویژه افراد خانواده فرودست درحال انجام اعمال مذهبی دیده نمی شوند.در طول فیلم حتی یک بار صدای اذان شنیده نمی شود. فیلم با دقت و ظرافت از پرداختن به این ظواهر که در فیلم های جمهوری اسلامی نشانه مذهبی بودن شمرده می شود و در هنر شعارش می دانند؛ تن می زند. فیلم در ساختار وروایت به"بیرون" کاری ندارد ، از" درون" می گوید.

رابطه اجتماعی این دو خانواده اقتصادی است. راضیه برای کار به خانه نادر می رود ودستمزد می گیرد. سوء تفاهم این رابطه را به نزاع مبدل می سازد. نادر آشفته از خطری که بر اثر ترک خانه توسط راضیه برای پدر پیش آمده و راضیه برآشفته از تهمت دزدی ، در گیر می شوند. عاطفه و اخلاق در برابر هم می ایستند. نادر، راضیه را از خانه بیرون می کند. روز بعد معلوم می شود در این گیر و دار راضیه کودکی را که در شکم داشته از دست داده است.

دادگاه، محل برخورد دو خانواده برسر این مشکل است و " قضاوت" باردیگر در مرکز فیلم قرار می گیرد. اقتصاد، اخلاق و قضا ازاعماق شخصیت ها بیرون می آیند و در محضر قاضی به جدال می پردازند. قاضی که نقش او را بابک کریمی به زیبائی تمام ایفاء می کند؛ مظهر بیطرفی، متانت و عدالت است. قاضی تام وتمام فیلم، که هم با نماهای کوتاه مستند وار بیرون در دادگاه در تناقض است وهم با واقعیات سیستم قضائی جمهوری اسلامی ؛ در بیطرفی مطلق می کوشد به واقعیت دست یابد.

نظام های اجتماعی بیشتر از هر چیز در اقتصاد و قضا متبلورند. فیلم وارد حوزه اقتصادی نمی شود، اما قاضی نمونه وار آن تماشاگر را از حضور سیستم قضائی عادل و بیطرفی مطمئن می سازد که اکنون داوری درمورد نمایندگان دوقشر اجتماعی را بر عهده دارد.

در حضور قاضی، اختلاف عمیق دو قشر اجتماعی سر بر می کشد. حجت با خشم تمام، نقاط کلیدی این فاصله را فریاد می زند.از نظر او محل تنازع عدم اعتقاد طبقه متوسط به خدا و پیامبر است و تلقی آن از نقش قشر پائین بعنوان حیوان وپاک کننده نجاست. موضع نادر به تمامی تدافعی است. قاضی دادگاه باخونسردی تمام عدل اسلامی را مراقب است و تماشاگر همراه با ضربان فیلم که مدام تندتر می شود خود را درکنار حجت می یابد.

راه حلی که قاضی عادل نمی تواند به آن برسد، نزد سیمین پیدا می شود . همدلی او با راضیه و حجت ، موقعیت بینابینی او را باز هم متزلزلتر می کند. تا کی می توان در میانه ایستاد؟ از نظر سمین اقتصاد حلال مشکل است. پرداخت دیه و حل مساله. نادر بااین پیشنهاد بشدت مخالف می کند، اما موضع شکننده اش او رابه تسلیم وا می دارد.

دو زن - سیمین و خواهر راضیه ـ برای راضی کردن حجت به بازار می روند. حجت هم در قطب خودش موضعی بینابینی دارد : اقتصاد یا اعتقاد ؟ سر انجام اولی پیروز می شود و او بجای چهل میلیون تومان، پانزده میلیون تومان را می پذیرد.

ظاهرا مشکل حل شده است، اما دیدار دو زن که از دو قطب فیلم می آیند، فیلم را به نهایت و قضاوت می رساند.

راضیه بزحمت از پله های یک ساختمان مدرن بالا می رود. در سمت چپ صحنه پرچم های جمهوری اسلامی درافق تاب می خورد. زیر آسمان جمهوری اسلامی هستیم. زن، نماد طبقه متوسط و زن برامده از قشرپائینی درکلاس خالی درس دیدار می کنند. اکنون تماشاگر تصویری کامل از هر دو د ارد. سیمین مردد و ترسو . خانواده را برای رفتن وا گذاشته و راضیه مصمم و معتقد که برای خانواده می جنگد. سمیمن از غلبه اقتصاد می گوید و راضیه برگ نهائی را رومی کند: شریعت. او ازآمدن پول حرام به زندگیش می ترسد.
فیلم برای اولین بار به خانه راضیه می رود.جائی میان اقشار پائینی طبقه متوسط و اعماق جامعه. خانه ای شاید بایکی دوپله فاصله با خانه سیمین.

نادر در حضور جمع چک ها را امضاء می کند. می خواهد دخترش را صداکنند و راضیه را. ترمه
درادامه دوستی اش با سمیه که اوج ان را در بازی فوتبال دستی دیده ایم درحیاط سر گرم بازی هستند. ترمه باید در این صحنه باشد تا بعنوان زن جامعه آینده ایران نتیجه تقابل اقتصاد( پایگاه طبقه متوسط) و مذهب (دیدگاه اقشار) پائینی راببیند.

نادرمی خواهد قرآن بیاورند. پیشتر، حجت خانم قهاری معلم مدرسه ترمه را به قرآن قسم داده و او بامراجعه به دادگاه شهادت دروغین خود را پس گرفته و حتی رابطه اش را با نادر قطع کرده است.

نادر از راضیه می خواهد به قرآن قسم بخورد که این پول حلال است. راضیه تردید می کند. حجت او رابه آشپزخانه می خواند. راضیه درمقابل شوهرش می ایستدو زیر بار نمی رود. اوتردید دارد که کودکش را براثر هول دادن نادر از دست داده یا بدلیل تصادف هنگام نجات پدر. نادر از صحنه بیرون می رود. واکنش او شکستن شیشه اتومبیل نادر وسیمین است.

سکانس نهائی فیلم، باید پاسخ پرسش نخستین وکلیدی فیلم را بدهد: ترمه چه انتخابی خواهد کرد؟

او در حضور قاضی مهربان ایستاده وباید بگوید که بین پدر و مادر کدام را انتخاب می کند؟ اشک می ریزد و جواب نمی دهد. تصمیمش را گرفته است ، اما حرف نمی زند. قاضی از نادرو سیمین می خواهد بیرون بروند و دوربین با آنها ترمه را ترک می گوید. سیمین از دوربین دور می شود، از درحد فاصل سالن بیرون می رود و در دورترین فاصله با دوربین جا می گیرد. نادر باجامه سیاه – نشانه فوت پدر- در نزدیکترین فاصله به دوربین می نشیند.

تیتراژ پایانی می آید و پایان فیلم معلق به نظر می رسد. فیلم جوابی مستقیم ندارد. تماشاگر باید همراه به ترمه انتخاب کند. اما نزدیکی نادر به تماشاگر بانام فیلم پیوند می خورد: جدائی نادر از سیمین. نامی که با داستان فیلم در تناقض است. این سیمین است که می خواهد از نادر جداشود.اما فیلم جواب ترمه و تماشاگر را پیش از اینکه به سالن بیاید داده بود. در واقع نادر از سیمین جدا می شود. این نادر آخر فیلم دیگر نادر آغاز فیلم نیست. او درنهایت به حکم قرآن (شریعت) گردن گذاشته است. جدائی فیزیکی او از سیمین در پیوند اندیشه اش با راضیه معنا پیدا کرده است.

فیلم و اصغر فرهادی، جواب ترمه را پیشاپیش داده اند. سرنوشت آینده ایران رازنان تعیین می کنند. نسل گذشته روشنفکران ایران درانزوا وفراموشی مرده اند. ادامه تبارآنان کشور را ترک می کنند. زنانی مانند راضیه بعنوان نماد تام وتمام و رسمی جمهوری اسلامی باقی می مانند . " تکلیف " حرف آخر رامی زند و نه" حق". تصمیم گیرنده نهائی" شریعت" وحتی نه قانون.

***

اگر فیلم پرسش آغازین مطلب را چنین جواب داده باشد، باید به خلق نخستین فیلم و حتی اثر هنری"جمهوری اسلامی" اذعان کرد.

سینماگران مسلمان، تاکنون اندیشه ها و آرمان های خود در باره انسان طراز نوین مذهبی ـ به روایت نظریه پردازان جمهوری اسلامی را بزبان سینما در فیم های متعدد بیان کرده اند. اگر سینماگران معتقد به اسلام و باورمند به جمهوری اسلامی همچنان شخصیت های خود را در صدراسلام و جنگ می جویند، ناشی از این واقعیت است که شرایط واقعا موجود و اندیشه های متناقض موجود در اجتماع در آنها درونی نشده است. درست به همین دلیل کارگردانانی مانند ابراهیم حاتمی کیا و مجید مجیدی وقتی از رویای جمهوری اسلامی به واقعیت جامعه بر می گردند، دچار تناقض می شوند ومجبور می شوند یا سکوت کنند و یا به آرزوها برگردند.

برای ابراهیم حاتمی کیاـ صادق ترین فیلم ساز اسلامی – این مرز فیلم آژانس شیشه ای است ، یعنی درست همان جائی که اصغر فرهادی فیلمساز شروع می شود. فرهادی اصل عمر خود را در زمان حاکم بودن مناسبات جمهوری اسلامی طی کرده، بیرون از حوزه های بازدارنده آرمان و ایدئولوژی جامعه را درآثار خود بازتاب داده و مانند هر هنرمندی ناگزیر از انتخاب بوده است. انتخاب او درونی، فکری وهنرمندانه است و نمی توان در چهارچوب روابط و وابستگی ها سیاسی معنایش کرد.

تولد نخستین اثر هنری و کارگردان "جمهوری اسلامی" به این معنا بخودی خود زائیده پارادکس چند وجهی جامعه کنونی ایران است؛ و درعین انتخاب امر کهنه تکلیف به جای معنای نوی حق، به دنیای مدرن تعلق دارد. سینما و هنر جایگاه طرح اندیشه ها از مجرای احساس و عاطفه برای گفت و گوئی همگانی در جامعه است.

جنبشی که نادر ازآن جدا می شود، به ناگزیر فیلم اصغر فرهادی را برای مقابله با فیلم اخراجی ها بر می گزیند.

اما جشنواره ها، باکدام انگیزه فرهادی را جانشین کیارستمی می کنند؟

  
نویسنده : ناصر ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٠
تگ ها : نقدفیلم ، هوشنگ

نامه ی سرگشاده پیمان معادی

نامه ی سرگشاده پیمان معادی (بازیگر فیلم هایی چون جدایی نادر از سیمین، درباره الی... و ...) در مورد وضع امروز سینما ی ما


اینجا هرچه شود ..... هر چه باشد ....هنوز ایران است
سلام کردن گاه رسمیتی میدهد که نمیشود از دل حرف زد .

بگذارید آخرین ردیف سینما نشسته باشم و خیره به نقش آرایی شما روی پرده هایی که روزگاری نه چندان دور پاره اش میکردید حرف بزنم .

ما نه گوسفندیم و نه خود را به خریت زده ایم.

تنها تفاوتمان اینست که بلندگو ها را به شما داده اند و تماشاچیگری را به ما پیش فروش کرده اند . شما میتازید و گرد و خاک میکنید ...

ما چشمهایمان از غبار ِشما و اشک هایمان گِل میشود اما چیزی نمی توانیم بگوییم . نه اینکه آزادی بیان نداریم .... چرا داریم ، مشکل اینجاست که آزادی پس از بیان نداریم !

روی سخنم با شماست که گیشه ها را در دست گرفته اید و آنقدر عوامل پشت صحنه دارید که سالی یک فیلم را ساخته تدوین و میکس کنید تا عید ها کنار سفره هفت سین برای فرزندانتان از خستگی های یکسال زحمت بگویید و آنها به شما

افتخار کنند که چه مردانه دم از حقیقت میزنید .

دلم از روزگاری میگیرد که " آدم برفی" ، جرم بود .

" مارمولک" به زیر پا ها خزید ، گربه های اشرافی ایرانی در زیرزمین ها بایگانی شد ." دایره" را دو سال دور زدید و دم از سینمای خلاق زدید.

ناصر تقوایی این روز ها خاک میخورد... مخملباف پای ماندن نداشت ...

بهرام بیضایی با تمام دنیا قهر است.

مسعودکیمیایی هنوز خواب اسطوره هایش را میبیند ...

پرویز فنی زاده که در خاک باشد ، بهروز وثوق که ممنوعه و فاطمه معتمد آریا مفقود الاثر ..

باید پرچمدار سینمای ما حامد کمیلی شود ...

باید مسعود ده نمکی اپرای مجلل در گیشه ها به راه بیندازد...

باید فریدون جیرانی یک هفته شب نخوابی بکشد تا برنامه ترور شخصیت بازیگر های ما را بکشد .

بگذار این فریاد نصفه ای باشد که از گلوی یک نسل بیرون پریده است .

نسل ما را ببخشید ... ما خواستیم نفهم بمانیم ... نشد ... به خدا نشد ...

وقتی "داش آکل" به غیرتمان زد ...

وقتی "قیصر" به پاشنه های خوابیده ی ما خندید ...

وقتی "مسافران" را نفس کشیدیم ..

وقتی "هامون" را به جان نا خود آگاهمان انداختند...

دست ما که نبود . ما "گاو ِ " مهرجویی را دیده ایم که گاو نمانیم....


ندانستیم از" باشو" هم غریبه ای کوچکتر میشویم.


ما را ببخشید که طعم سینمای خوب را چشیده ایم ....

ما را ببخشید اگر دستهای لرزان اکبر عبدی در "مادر" از یادمان نرفت ...

اگر کمر خمیده معتمد آریای "گیلانه" را تا خوردیم ..

اگر با حاج کاظم " آژانس شیشه ای" ، عذاب وجدان گرفته ایم ...

اگر در" مهاجر" ، جبهه هایمان را دید زده ایم .اگر طعم ناب گیلاس را چشیده ایم .

اگر پای " بایسیکلران" ، خوابمان گرفت و به خود فحش دادیم.

اگر فریماه فرجامی را خندیدید و ما خاطراتمان آتشمان زد ....

شما اهل به خود آمدن نیستید ، نبودید ... اما بدانید سکوت ما از سر بی کسییست ...

مارا در این بی کسی گِل گرفته اید و دل این نسل برای " ناخدا خورشید" ها تنگ است ...

ما خون دل میخوریم و بزرگان این سینما سکوت میکنند ....

شما هم میتازید ....

آقای اخراجیها

آقای پایان نامه

آقای ضد سینما

اینجا هرچه شود ..... هر چه باشد ....هنوز ایران است

کاش این نسل آنقدر غیرت داشته باشد تا گوش همیشه طلبکار شما را ، به این نوشته برساند ...



پیمان معادی

  
نویسنده : ناصر ; ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٩